هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا
عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد
بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو
فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره.
تقدیم به خودم
|
|
صفحه نخست |
پست الکترونیک |
آرشیو وبلاگ |
R.S.S |
قالب بلاگفا
|
![]() درباره وبلاگ
نام : گمنام
پروفايل نويسنده
شهرت : آواره شغل : عاشق نام پدر: پریشان نام مادر: گریان نام خواهر : نگران نام برادر: انتظار نام دوست : بی خیال محله : از دیار فراموش شدگان درد : سکوت غزل : آه دبیرستان : عاشقان جرم : به دنیا آمدن محکوم : به زنده ماندن نشانی :شهر صفا ، میدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خیابان آشنایی ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بیکران ، منزل چشم انتظار نويسنده :عسل جون مطالب تازه روزگار نامرد: شب::. همون شب دلم گرفت: قلبم برای تو می تپد::. احساس ... تو یار من نبودی ماه من دلم............................. آرام دلم سلام آرشيو وبلاگ 90/01/01 - 90/01/31 89/12/01 - 89/12/29 89/11/01 - 89/11/30 89/09/01 - 89/09/30 89/05/01 - 89/05/31 89/02/01 - 89/02/31 89/01/01 - 89/01/31 88/11/01 - 88/11/30 88/08/01 - 88/08/30 87/06/01 - 87/06/31 موضوعات عشق و ما لينكستان عاشقانه بالاترين پرسش از شما پاسخ از ما فروش محصولات زير قيمت بازار |
یکشنبه 1390/02/11 ساعت 23:0
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره. ::. .::
یکشنبه 1390/02/11 ساعت 22:55
حالمان بد نیست غم کم میخوریم حالمان بد نیست غم کم میخوریم کم که نه هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم سرابم میدهد عشق میورزم عذابم میدهد من نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند بعد از این با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم درد می بارد چو بدتر میکنم طالعم شوم است باور میکنم خنجری نامرد بر قلبم نشست از غم نامردمی پشتم شکست نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست عشق اگر این است مرتد میشوم خوب اگر این است من بد میشوم قفل غم بر قلب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگویم که خاموشم مکن من نمیگویم فراموشم مکن من نمیگویم که با من یار باش من نمیگویم مرا غم خوار باش من نمیگویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنیدن بس است روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون میچکید خون من فرهاد و مجنون میچکید خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مصنوعیتان عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود کوه کندن گر نباشد پیشه ام بوئی از فرهاد دارد تیشه ام گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست ما را باز کرد؟نه فکر دست تنگ ما را کرد؟نه هیچ کس اندوه ما را دید؟نه هیچ کس از حال ما پرسید؟نه هیچ کس چشمی برایم تر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد هیچ کس اشکی برای من نریخت هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزی است حال من دیدنیس حال من از این و آن پرسیدنی است گاه بر روی زمین ذل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم حافظ دیوان حالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه میپنداشتیم ::. .::
یکشنبه 1390/02/11 ساعت 22:28
هیچ کس درعشق با من تا نکرد عقده های بسته ام راوا نکرد هیچ دستی با رفاقت وا نشد هیچ چشمی عشق رامعنا نکرد خواستم جان گیرد این دنیای من با نگاه ساده ای اما نکرد هیچ کس حیرانیم را حس نکرد لحظه ی ویرانیم را حس نکرد آن که در اول به دیدارم شتافت رفتن پایانیم را حس نکرد آن که سامان غزلهایم ازاوست بی سروسامانیم راحس نکرد
::. .::
شنبه 1390/02/10 ساعت 19:8
همون شب دلم گرفت.. دلم برای تنهاییم گرفت كه به اندازه ی رهگذری با كوله باری خالی از عشق و اندوه كه در مسیری دور و راهی دورتر روی برگهای خشك پاییز قدم می زاره و خش خش برگها در نظرش زیباترین آوای عالمه... نه؛نمی خواهم شعار بدهم كه چرا انسانیت مرد؟چرا محبت زیر خاك مدفون شد؟و چرا عشق ها همه شده شعار؟فقط می خوام بپرسم:درد؛كدوم احساس آدمی رو بر می انگیزه؟
همون شب دلم گرفت،دلم برای همه آدم هایی گرفت كه كور شدن،كر شدن،لال شدن یا اینكه نه!فقط می خوان كور باشن،كر باشن،لال باشن!دلم برای آدمهایی گرفت كه همه چیزشون مادی شده،دوستیهاشون مادی،دشمنیهاشون مادی،عشقهاشون مادی و حتی مرگ هاشونم مادی.... دلم برای همه آدمهایی گرفت كه در مقابل عزیزترین عزیزاشون هم جمله ی ((دوستت دارم)) رو با اكراه بیان می كنن.
همون شب دلم برای سهراب گرفت... كه چه معصومانه و پر درد گفته بود: من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد هیچ كس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت...
انگار اونم فهمیده بود كه دیگه نمی شه به سب و سپیدار سلام كرد و بعد عاشق شد...دلم برای كاج بلند توی حیاط گرفت كه محكوم بود یك عمر بادهای سخت و كلاغهایی رو كه گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار می دادن تحمل كنه و تنها سر خم كنه و كار دیگه ای از دستش بر نیاد،حتی دلم برای آسمون هم گرفت كه دیگه رمقی برای گریستن هم نداشت... ::. .::
پنجشنبه 1390/02/08 ساعت 17:20
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... ! ::. .::
شنبه 1390/02/03 ساعت 18:16
نميخواستم مثل اشکاش يه روز از چشماش بيفتم ندونستم زيرپاهاش سنگي بي قيمت و مفتم آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه واسه فریاد غرورم بال پرواز صدام شه چي شده اونهمه احساس اينو هرگز نمي دونم ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه واسه سرسپردگیهاش ديگه لايقم بدونه اما امروز يه غريبست که فقط به من ميخنده دل و ديوونه مي دونه در رو ديوونه ميبنده چي شده اونهمه احساس اينو هرگز نمي دونم ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم نمیخوام عاشق بمونم ...
::. .::
جمعه 1390/02/02 ساعت 0:30
دردی است نهفته در قلبم.درد دوری زهر تلخی بر چشمان منتظر نگاشته. درد دوری ناله خروشان و برق اسای وجود دلدارت را احاطه کرده. امشب کنار ساحل؛ دل بر موجهای دریا سپردم . ساحل هم تشنه معشوقش بود تشنه دریا .او نزدیک دریا بود اما ناچار بود فقط محو تماشای او شود و منتظر موج خروشان تا بیاید و ساحل را در آغوش بگیرد. معشوق من ساحل و دریا هر ثانیه محو تماشای همند اما همیشه و هر لحظه در انتظار آغوشی گرم و دلنشینند. انتظار شنیدن نجوای دل انگیز کلامت را نمیدانی چقدر لذت بخش و طنین انداز تصور میکنم. انتظار صدای پای تو را دارم تا مثل همین دریا ارام ارام نزد ساحل بیایی و بار دگر ساحل را در اغوش گرم خود بفشاری انتظار دارم ثانیه ها در گذر باشند و من محو تماشای چشمانت باشم و با دریایی از دلتنگی و باهزار هزار مهر و عاطفه به تو خیره شوم و عین دیوانه ها با دلی سرشار از عشق بار دگر گویم دوستت دارم پس میگویم ای انتظارها تا کی ادامه خواهید داشت؟ و آیا زمانی که به پایان رسیدید باز هم بهانه برای زیستن باقی خواهد ماند. نه حتما نخواهد ماند................ ::. .::
شنبه 1390/01/27 ساعت 18:31
تو یار من نبودی دلدار من نبودی از روز آشنایی همراه من نبودی ای یار خوش خط و خال در لحظه های ماتم وقتی که می گریست مونس من نبودی در لحظه های خوش عشق من لیلی و تو مجنون در برزخ تنهایی مجنون من نبودی یادت میاد که گفتی از من جدا نمیشی اما به وقت تنگنا کنار من نبودی حالا میری از پیشم این و باید بدونی از اول هم عزیزم تو ماندگار نبودی ::. .::
سه شنبه 1389/12/17 ساعت 20:44
مـــاه مـن غــصه نـخور زنـدگي جــذر و مـد داره ::. .::
سه شنبه 1389/12/17 ساعت 20:42
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی ::. .::
شنبه 1389/11/23 ساعت 20:35
« آرام دلم سلام »
گفتم دست به قلم شوم تا به ناگفته های خودم رنگ گفته بپوشانم .
آرام دلم قرار از من برید است .
هوش و حواسم را به یغما بردی .
دلم را به تاراج زدی .
چوب حراج زدی به تار و پودم .
کاش دلم به صافی دل تو بود .
دلم گیر صاحب خانه است .
به کدام گوشه ی قلبم بنگرم که صدایت نکند .
به کدام خاطره اندیشه کنم که بوی تو را ندهد .
دلم تنگ تو است . . چقدر سخت است برای تو ، بدون تو باشم .
دیگر رشته ی تاب و توان از دستم رفته است .
دیگر همه چیز بوی گدایی میدهد . ::. .::
شنبه 1389/11/23 ساعت 20:34
« محبوبم »
دلم تنگ است برایت
از کدام صیحه ی درون لب به سخن گشایم ، دلم تنگ تو است چونان که آتش بر قلبم زده باشند لحظات بی تو سخت است فراق وتنهایی دیگر مرحم دردهایم نیست مرحم تنهاییم تویی کاش مکث ثانیه ها نصیبم می شد . کاش می شد زمان را به عقب برگرداند کاش می شد لحظات از دست رفته را جبران کرد . چقدر گذشت زمان سریع است .
تا به خود می آیی کاش ها را برای خودت زنده میکنی اما فایده ای در بر نخواهد داشت .
با تو کاش ها و اگر هایم ، شاید ها و باید هایم رنگ تازه می گرفت .
دیگر اشک چشم هایم همدم تنهایی ام شده است . هق هق صدایم با نگاه های نیمه شب در و دیوار عجین شده است .
محبوبم ، معبودم ، مهربانم تو را به هزاران هزار ستاره می سپارم تا شاید باری دیگر تو را به شب های تنهاییم هدایت کنند .
::. .::
شنبه 1389/11/23 ساعت 20:33
::. .::
شنبه 1389/11/23 ساعت 20:30
اگه بگم که قول میدم تا همیشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی برام ماه شبای بی سحر؟ میشی برام ستاره ی راه سفر؟ ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مال منی بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی .. از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
::. .::
شنبه 1389/11/23 ساعت 19:28
آرزوی من این است
آرزوی من این است در سپیده ای شفاف
در د لت شوم مهمان یك سپیده بی انصاف آرزوی من این است توی عصر طوفانی قانعم كنی جوری كه همیشه می مانی آرزوی من این است كه تو مال من باشی غیر ممكن ممكن تو محال من باشی آرزوی من این است با دو بال جادویی روی چشم تو باشم مثل نور لیمویی آرزوی من این است بین این همه انسان نیت تو من باشم توی فال با فنجان آرزوی من این است كه دو روز طولانی در كنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من این است كه تو مثل یك سایه سرپناه من باشی لحظه تر گریه آرزوی من این است یا شوی فراموشم یا كه مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم آرزوی من این است عشق تو كمم باشد اسم تو فقط زخمی روی مرهمم باشد آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سكوت جاده آرزوی من این است كه تو ساز من باشی من نیاز تو باشم تو نیاز من باشی آرزوی من این است هستی تو من باشم لحظه های هشیاری مستی تو من باشم آرزوی من این است تو غزال من باشی تك ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من این است در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا آرزوی من این است در تولدی دوم مثل مه شوم در تو با همه وجودم گم آرزوی من این است از سفر نگویی تو تو هم آرزویی كن اوج آرزویی تو آرزوی من این است آرزو كنی من را معنی اش كنی با عشق شعر سبز ماندن را آرزوی من این است مثل سیم یك گیتار زیر دست تو باشم لحظه خوش دیدار آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون پیروی كنیم از عشق این جنون بی قانون آرزوی من این است در پگاهی از اسفند راهی سفر گردیم طبق رسم یك پیوند آرزوی من این است در شبی كه تاریك است تو بگویی از وصلی كه لطیف و نزدیك است آرزوی من این است زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها ![]() ::. .::
شنبه 1389/11/23 ساعت 7:26
از تو مهربا نتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟ از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد،بی آنکه سرزنشم کند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند،جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟ خوبا،مرا به خاطر همه ی نامه هایی که برای تو نوشتم،ببخش!مرا به خاطر همه ی آوازهایی که برای تو نخوانده ام،ببخش من می توانستم در یک بعد از ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم،اما پاییز اجازه نداد بهترینا،صدایم راببخش!لبهایم را ببخش!اشکهایم را ببخش از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... ! ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... ! بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... ! چه زیباست بخاطر تو زیستن ... ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... ! چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... ! برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... ! کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ! ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!! و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !
::. .::
شنبه 1389/09/20 ساعت 22:44
یــادتــه اولـیـــن لـحــظـه دیـدار ؟!
::. .::
دوشنبه 1389/05/25 ساعت 13:30
بی نگاهِ عشق، مجنون نیز لیلایی نداشت
::. .::
شنبه 1389/02/11 ساعت 19:58
تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب بدينسان خوابها را با تو زيبا مي کنم هر شب تبي اين گاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه چه آتشها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من که پيچ و تاب آتش را تماشا مي کنم هر شب مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو که اين يخ کرده را از بيکسي ها مي کنم هرشب تمام سايه ها را مي کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا مي کنم هر شب دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟ که من این واژه را تا صبح معنی می کنم هر شب
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم را مي ديدم جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده پاره پاره در کف زاهد نمايان سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بعرش کبريائي با همه صبر خدايي تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من جاي او چو بودم يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!
::. .::
چهارشنبه 1389/01/18 ساعت 20:33
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم ::. .::
پنجشنبه 1388/11/29 ساعت 7:57
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا
![]() خداحافظ، برو بانو، برو که وقت پروازه برو که دیدن اشکات، منو به گریه می ندازه نگا کن، آخر راهم، نگا کن آخر جاده ست نمی شه بعد تو بوسید، نمی شه بعد تو دل بست منو تنها بذار، اینجا، تو این روزای بی لبخند که باید بی تو پرپر شد، که باید از نگات دل کَند حلالم کن اگه میری، اگه دوری اگه دورم! اگه تو گریه می خندم، حلالم کن، که مجبورم نگو عادت کنم، بانو، که می دونی نمیتونم! که می دونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم! فدای عطر آغوشت، برو که وقت پروازه برو که بدرقه داره، منَم به گریه میندازه برو بانو، خداحافظ! برو، تو گریه حلالم کن! خداحافظ، برو اما، حلالم کن، حلالم کن! ::. .::
چهارشنبه 1388/11/28 ساعت 21:25
میخوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه میخوام بگم دوست دارم میخوام که با تو بمونم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
::. .::
دوشنبه 1388/08/25 ساعت 14:45
::. .::
جمعه 1387/06/29 ساعت 14:9
تو را كم دارم:...
آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:" تو چه کم داري؟ هيچ" و من باران
اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم
و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم ....
اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم...
و آن غم نبودن توست !!! من در کنار همه تو را کم دارم .
اي سپيدي بي انتهاي محبت!!!
::. .::
|
|||||